تبليغاتX
♥♥کلبه دل تنگی های من♥♥

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن ...

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

+ تاريخ یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 13:46 نويسنده ghalbe_shishei |

ناودانها شر شر باران بی‌صبری است
آسمان بی‌حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی‌صبری است
.........
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات
بار دیگر می نویسد : خانه‌ام ابری است
+ تاريخ شنبه 30 بهمن1389ساعت 20:49 نويسنده ghalbe_shishei |

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟

چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني ..... اما


اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي !

+ تاريخ چهارشنبه 22 دی1389ساعت 20:24 نويسنده ghalbe_shishei |

درك تنهايي و دلتنگي ام

 

يك دنيا صبر مي خواست و مهر

 

و تو چه با سخاوت هر دو را داشتي

 

اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام

 

تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد

 

با همه وجود و با دستان خاليم  ، دوست دارم

+ تاريخ چهارشنبه 15 دی1389ساعت 1:49 نويسنده ghalbe_shishei |


خدايا، دلم گرفته است،دلم به اندازه ي غروب،به اندازه ي تک درختي در کوير گرفته است …

دلم به اندازه ي بغض پرنده اي که مي پرد و در ملکوت دور افق گم مي شود …

به اندازه ي جامي سرشار از سرخي و سياهي مرگ …

ماه من، نمي دانم بوي شوقي که از نفس هاي غمناک اين شب به جان مي رسد از کرانه هاي

وصال توست يا از نرگس هاي مستي که بر کنار جاده انتظار روييده اند؟

دلم براي سکوت شب هميشه تنگ است…

ماه من، دلم مي خواهد دفتر دلتنگيم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگويم .

دلم مي خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس مي کنم و

اشک هاي بدرقه گر عزيزم را سرازير مي کنم .

ماه من، چه بگويم از هزاران اميد سبزي که در خانه ي دلم ويران مي شوند ؟؟

چه بگويم از شب هاي منحوسي که سپيد خاموش را فرياد مي زنند ؟؟!!

بال هايم مي سوزند،بال هاي بي عروجم.بال هايي که در قفس مانده اند و

از پشت ميله ها فغان سر مي دهند . چه کنم ؟؟

ميان کوچه هاي شب منم همپا… منم تصوير تنهايي… منم دلتنگ شب …

دلم براي سکوت شب هميشه تنگ است …و اينها بهانه ايست

ماه من، دلم بيش از همه براي تو تنگ است ….

مرا به ياد بياور. مرا از ياد مبر و بمان که انعکاس صدايم درون شب جاري است

+ تاريخ سه شنبه 27 مهر1389ساعت 19:40 نويسنده ghalbe_shishei |


قول میدم :
وقتی که نیستی ، عکستا بغل نگیرم


قول میدم :
روزی هزار بار برای اشکات نمیرم


قول میدم :

وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم


قول میدم :

در انتظارت چشمامو به در ندوزم



میدونی :
که خیلی خسته ام



میدونی :
دلم گرفته



میدونی :
دوریت عذابه



میدونی :
گریم گرفته


+ تاريخ جمعه 16 مهر1389ساعت 20:42 نويسنده ghalbe_shishei |


در ابتدای این خزان
و برگ هایی که ساده می خشکند و ساده می میرند
دلم برای خودم
برای تو
برای لبخند
برای دلهره های میعاد
و برای من ِ تو
و برای توی من
تنگ می شود ... می گیرد .. می گرید .... می میرد !
...
جای همه ی این ها
در میان ِ نفس هایم خالی است !
...
بهار ِ من ... جان ِ من ..یار ِ من ... مرد ِمن !
غیبت ِ تو ,پایان ِ من است!
با خداوند در میانش بگذار !
+ تاريخ شنبه 10 مهر1389ساعت 16:3 نويسنده ghalbe_shishei |


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد 
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد 
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را 
یادم باشد که روز و روزگار خوش است 
وتنها دل ما دل نیست 
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهرو جواب 
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم 
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم 
و برای سیاهی ها نور بپاشم 
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم 
و از آسمان درسِ پـاک زیستن 
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند 
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار 
اشتباهات گذشتگان 
یادم باشد زندگی را دوست دارم 
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی 
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم 
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش 
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد 
یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم 
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود 
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم 
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم 
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت  
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم 
یادم باشد زمان بهترین استاد است 
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم 
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود 
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود 
یادم باشد قلب کسی را نشکنم 
یادم باشد در زندگی هیچ چیز ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد 
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست یادم باشد که آدم ها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند 
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
+ تاريخ پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 18:13 نويسنده ghalbe_shishei |

خواستم بنويسم ساده تر از تمام ناگفته هايم !  

خواستم بگويم باور كنيد اينجا جهان آرام نيست !

و خداوند خود بهتر مي داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد ...

سنت ماه و خورشيد امروز قهرمانان بازي روزگارند !

من هميشه باراني بوده ام .

ياد گرفته ام دختري باشم از جنس باران !

آموخته ام كه خداوند بوسيله ي باران سخن مي گويد !

اين روز ها كه مي گذرد هر روز احساس مي كنم كه كسي در باد فرياد مي زند

احساس مي كنم كه مرا از عمق جاده هاي مه آلود يه آشناي دور صدا مي زند ...

ايمان صداقت انسانيت معرفت چه كوله باري بر دوشمان بس است

قايق خود بودن شنا كردن بايد !

تعجب نكن !

عاشق كه باشي دنيا برايت كوچك مي شود

آن وقت روحت اوج مي گيرد و

ديگر نمي تواني به قدم زدن قناعت كني !

دختر باراني به سادگي يك صبح باراني عاشق شد

. به وسعت يك نگاه دل بست سكوت كردو فرياد زد ماند و رفت !

مي داني چه مي گويم دوست من ؟

خوب مي داني اگر هم قبيله ي باران باشي

+ تاريخ شنبه 3 مهر1389ساعت 18:32 نويسنده ghalbe_shishei |

 

پاييز دارد مي آيد ... پرنده ها کوچ مي کنند ... برگ درخت ها زرد و سرخ شده اند .... انگار که تن ِهمه ي نارون ها آتش گرفته و چقدر سخت است تجربه ي تمام اين روزها ,بي حضور ِ تو ...
اينجا پاييز که ميشود ...باران که مي زند ..آدم ها از هراس ِ خيس شدن چترهاي رنگي مي گيرند روي سرشان ....غافلند ... نمي دانند که " چتر " مانعي مي شود ميان ِ تن ِ آنها و آسمان ....
همين آسماني که چه بخواهي و چه نخواهي بايد باور کني که همه جايش همين رنگ است !
همين آسماني که خداي مهربان ِ کودکي هايم جايي ميان ابرهايش خوابيده ...
...
پرستو ها که مهاجر مي شوند تمام دلخوشي ِ بلندترين نارون ِ کوچه مان اين است که " باز خواهند گشت "
تمام ِ خزان ... تمام آن سرما و قنديل هاي نامراد را با همين خيال سر خواهد کرد ...
ولي من ..
در اين هجرت ِ بي بازگشت ِ تو دلم را به چه خوش کنم ؟
...
اين روزها آنقدر دلم گرفته ... آنقدرسايه ي تنهايي ام قد کشيده ... آنقدر از اين سايه ي سياهش که افتاده روي تمام زندگيم ,مي ترسم که حاضرم هر چه دارم و ندارم بدهم فقط دو ساعت با تو بنشينم پشت ميز ِ کنار پنجره ي کافه ي خاطرات !
بعد که تمام شد ...
من ِ خالي از خود...خالي از زندگي ..خالي از همه چيز ...سر بگذارم به سوي کويري که از اين " قبله ي نور " خيلي هم دور نيست و شهر برايم دست تکان دهد و هيچ کس ,هيچ کس پشت سرم آب نريزد...
هيچ کس !

+ تاريخ یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 18:21 نويسنده ghalbe_shishei |