برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
...
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن
برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟
چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني
..... اما
اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي !

درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را داشتي
اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم ، دوست دارم

خدايا، دلم گرفته است،دلم به اندازه ي غروب،به اندازه ي تک درختي در کوير گرفته است …
دلم به اندازه ي بغض پرنده اي که مي پرد و در ملکوت دور افق گم مي شود …
به اندازه ي جامي سرشار از سرخي و سياهي مرگ …
ماه من، نمي دانم بوي شوقي که از نفس هاي غمناک اين شب به جان مي رسد از کرانه هاي
وصال توست يا از نرگس هاي مستي که بر کنار جاده انتظار روييده اند؟
دلم براي سکوت شب هميشه تنگ است…
ماه من، دلم مي خواهد دفتر دلتنگيم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگويم .
دلم مي خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس مي کنم و
اشک هاي بدرقه گر عزيزم را سرازير مي کنم .
ماه من، چه بگويم از هزاران اميد سبزي که در خانه ي دلم ويران مي شوند ؟؟
چه بگويم از شب هاي منحوسي که سپيد خاموش را فرياد مي زنند ؟؟!!
بال هايم مي سوزند،بال هاي بي عروجم.بال هايي که در قفس مانده اند و
از پشت ميله ها فغان سر مي دهند . چه کنم ؟؟
ميان کوچه هاي شب منم همپا… منم تصوير تنهايي… منم دلتنگ شب …
دلم براي سکوت شب هميشه تنگ است …و اينها بهانه ايست
ماه من، دلم بيش از همه براي تو تنگ است ….
مرا به ياد بياور. مرا از ياد مبر و بمان که انعکاس صدايم درون شب جاري است

خواستم بنويسم ساده تر از تمام ناگفته هايم !
خواستم بگويم
باور كنيد اينجا جهان آرام نيست !
و خداوند خود بهتر مي داند كه رسالتش را
در كجا قرار دهد ...
سنت ماه و خورشيد امروز قهرمانان بازي روزگارند !
من
هميشه باراني بوده ام .
ياد گرفته ام دختري باشم از جنس باران !
آموخته ام
كه خداوند بوسيله ي باران سخن مي گويد !
اين روز ها كه مي گذرد هر روز
احساس مي كنم كه كسي در باد فرياد مي زند
احساس مي كنم كه مرا از عمق جاده
هاي مه آلود يه آشناي دور صدا مي زند ...
ايمان صداقت انسانيت معرفت چه
كوله باري بر دوشمان بس است
قايق خود بودن شنا كردن بايد !
تعجب نكن !
عاشق
كه باشي دنيا برايت كوچك مي شود
آن وقت روحت اوج مي گيرد و
ديگر نمي تواني
به قدم زدن قناعت كني !
دختر باراني به سادگي يك صبح باراني عاشق شد
. به
وسعت يك نگاه دل بست سكوت كردو فرياد زد ماند و رفت !
مي داني چه مي گويم
دوست من ؟
خوب مي داني اگر هم قبيله ي باران باشي
پاييز
دارد مي آيد ... پرنده ها کوچ مي کنند ... برگ درخت ها زرد و سرخ شده
اند .... انگار که تن ِهمه ي نارون ها آتش گرفته و چقدر سخت است تجربه ي
تمام اين روزها ,بي حضور ِ تو ...
اينجا پاييز که ميشود ...باران که مي
زند ..آدم ها از هراس ِ خيس شدن چترهاي رنگي مي گيرند روي سرشان
....غافلند ... نمي دانند که " چتر " مانعي مي شود ميان ِ تن ِ آنها و
آسمان ....
همين آسماني که چه بخواهي و چه نخواهي بايد باور کني که همه جايش همين رنگ است !
همين آسماني که خداي مهربان ِ کودکي هايم جايي ميان ابرهايش خوابيده ...
...
پرستو ها که مهاجر مي شوند تمام دلخوشي ِ بلندترين نارون ِ کوچه مان اين است که " باز خواهند گشت "
تمام ِ خزان ... تمام آن سرما و قنديل هاي نامراد را با همين خيال سر خواهد کرد ...
ولي من ..
در اين هجرت ِ بي بازگشت ِ تو دلم را به چه خوش کنم ؟
...
اين روزها آنقدر دلم گرفته ... آنقدرسايه ي تنهايي ام قد کشيده ... آنقدر
از اين سايه ي سياهش که افتاده روي تمام زندگيم ,مي ترسم که حاضرم هر
چه دارم و ندارم بدهم فقط دو ساعت با تو بنشينم پشت ميز ِ کنار پنجره ي
کافه ي خاطرات !
بعد که تمام شد ...
من ِ خالي از خود...خالي از
زندگي ..خالي از همه چيز ...سر بگذارم به سوي کويري که از اين " قبله ي
نور " خيلي هم دور نيست و شهر برايم دست تکان دهد و هيچ کس ,هيچ کس پشت سرم
آب نريزد...
هيچ کس !